رضا قليخان هدايت
2145
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بالندهء بىدانش مانند نباتى * كز خاك سيه زايد و از آب مقطر از حال نباتى برسيدم به ستورى * يكچند همىبودم چون مرغك بىپر در حال چهارم اثر مردمى آمد * چون ناطقه رهيافت درين جسم مكدر پيموده شد از گنبد بر من چهل و دو * جويان خرد گشت مرا نفس خردور رسم فلك و گردش ايام و مواليد * از دانا بشنيدم و برخواندم دفتر چون يافتم از هركس بهتر من خود را * گفتم ز همه خلق كسى بايد بهتر چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهايم * چون نخل ز اشجار و چو ياقوت ز جوهر چون فرقان از كتب و چو كعبه ز بناها * چون دل ز تن مردم و خورشيد ز اختر رويم چو گل زرد شد از درد جهالت * وين سرو به ناوقت بخميد چو چنبر كادم به مثل مشك بود دانش چون بوى * دانا به مثل كان بود و دانش چون زر برخاستم از جاى و سفر پيش گرفتم * نز خانم ياد آمد و نز گلشن و منظر از پارسى و تازى و از هندى و از ترك * از سندى و از رومى و از عبرى يكسر از فلسفى و مانوى و صابى و دهرى * درخواستم اين حاجت و پرسيدم بىمر از سنگ بسى ساخته مر بستر و بالين * از ابر بسى ساخته در خيمه و چادر گاهى به نشيبى شده هم گوشهء ماهى * گاهى به سر كوهى برتر ز دو پيكر گه دريا گه بالا گه رفتن بيراه * گه گوى و گهى ريگ گهى جوى و گهى جر گه حبل به گردن در مانندهء اشتر * گه بار به پشت اندر مانندهء استر پرسنده همىرفتم زين شهر بدان شهر * جوينده همىگشتم زين بحر بدان بحر روزى برسيدم به در شهرى كان را * اجرام فلك بنده بد آفاق مسخر صحراش منقش همه مانندهء ديبا * آبش عسل صافى مانندهء كوثر شهرى كه درو نيست جز از فضل منازل * شهرى كه درو نيست جز از عقل صنوبر رفتم بر دربانش و گفتم سخن خويش * گفتا ببر انده كه نشد كانت گوهر اين چرخ برين است پر از گوهر عالى * لا بل كه بهشت است پر از پيكر دلبر